مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

212

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

و ايشان درين گفتگو بودند كه وزير اعور دررسيد و زمين بوسيده ، گفت : اى ملك ، بناى قصر تمام گشت . تو ميدانى كه من نذر كرده بودم كه هروقت بناى قصر تمام شود ، سى تن از اعراب بكشم و اكنون آمده‌ام كه سى تن از اسيران از تو گرفته ، بكشم و به نذر خود وفا كنم . ملك گفت : سوگند كه از اسيران ، جز اين جوان در نزد من نمانده . تو او را بگير و همين ساعتش بكش تا دگربار اسيران بياورند . كه هرچه اسير خواسته باشى ، به تو بدهم . در آن هنگام وزير اعور ، نور الدين را گرفته ، بسوى قصر برد كه او را بر در قصر بكشد . آنگاه نقاشان گفتند : اى وزير ، دو روز ديگر ما را شغل باقى است . صبر كن و كشتن اين اسير ، دو روز تأخير نه ، كه نقاشى بانجام رسانيم . شايد بقيت سى تن نيز تمام شود و همه را يك‌دفعه بكشى و در يك روز به نذر خود وفا كنى . در آن هنگام ، وزير ، نور الدين را بزندان فرستاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هشتاد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير چون فرمود نور الدين را در زندان كنند ، خادمان ، او را گرفته ، قيد بر او بنهادند . نور الدين ، مرگ را بعيان ديد و گرسنه و تشنه در زندان بود . از قضا ملك دو اسب داشت . يكى سابق و ديگرى لاحق نام داشت . يكى از آنها اشهب و ديگرى ادهم بود و پادشاهان جزاير ميگفتند كه هركه يكى از آن دو اسب را دزديده ، نزد ما آورد ، هرآنچه سيم و زر و در و گوهر بخواهد ، او را بدهيم . ولى كس دزديدن يكى از آنها نمىتوانست . اتفاقا در چشمهاى يكى از آن دو اسب ، علتى پديد آمد . ملك ، بيطاران جمع آورد . همه بيطاران از معالجت عاجز شدند . در آن هنگام وزير اعور و شل نزد ملك شد و او را محزون يافت . گفت : اين اسب به من ده تا معالجت كنم . ملك ، اسب به او داد . وزير ، اسب باصطبلى آورد كه نور الدين در آنجا محبوس بود . چون آن اسب از